تبلیغات
عصر نوین - داستان کوتاه

داستان کوتاه

نویسنده : میلاد جمعه 11 شهریور 1390 07:15 ب.ظ  •   

روزگاری كه س نترال پارك هنوز یك قطعه زمین نا هموار بود و كلب ه های
كارگری دور تا دور آن ساخته شده بودند پسر بچه ای واكسی معروف به دیك
ژنده پوش زندگی می كرد. دیك كه مادرش را از دست داده و پدرش هم دریا نورد بود
روز ها كفش مردم را واكس می زد و بعد از ظهر ها اگر می توانست چند سكه ای
« اولد بو وِری » پس انداز كند برای دیدن نمایش های ارزان قیمت به سالن تئاتر
می رفت. شب ها جلو در خانه ها و در حالیكه خ ودش را با روزنامه پوشانده بود
می خوابید. اگ ر او را از جلو در خانه ها به زور بیرون می كردند به میهمان خانه
می رفت و با پرداخت شش سنت یك شب را آنجا م ی ماند و از یك كافه « نیوزبویز »
یك وعده غذا م یخرید.
به دنبال یك حادثه غیرمنتظره پول بادآورده ای به دست دیك رسید و او اتاقی
فقیرانه كرایه كرد كه از نظر خودش فوق العاده مجلل بود. دیك در ازای یاد گرفتن
سواد خ واندن و نوشتن خانه اش را با پسری دیگر به نام هنری فوسدیك شریك شد
كه قبلا در یك خانواده مرفه زندگی می كرد و بسیار اهل مطالعه بود . این خانواده
دو نفره برای هر دو شان عالی بود زیرا هر دو در آن پیشرفت می كردند. به این ترتیب
دار می شد و فوسدیك هم برای فرار از سرما « سوآت » دیك با آموزش های فوسدیك
سرپناهی پیدا كرده بود . اگر چه این دو باید ماجراهای زیادی را پشت سر بگذارن د
سرانجام هر د وشان راهی برای موفقیت پیدا كردند.
این داستان ، بسیار جالب است و خواننده از شادما نی دیك به علت اتفاق ات
ساده ای مثل خرید یك دست لباس تازه، باز كردن حساب بانكی و خوردن یك تكه
استیك لذت می برد. همان طور كه آلجر به وضوح نشان می دهد دیك كه در پایان
این داستان كوتاه جناب دیك هانتر می شود بسیار دوست داشتنی است . او شجاعت و
هوش لازم ر ا دارد و می تواند تلاش كند تا فرد محترمی در جامعه باش د و عل ی رغم
تجربه مستقیم ش در برخورد با پست فطرت ترین و حقه باز ترین انسان هایی كه در آن
شهر وجود دارند هرگز خو شبینی اش را از دست نم یدهد.



آخرین ویرایش: - -

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.