تبلیغات
عصر نوین - داستان کوتاه( ماهى فروش)

داستان کوتاه( ماهى فروش)

نویسنده : میلاد شنبه 21 آذر 1388 09:34 ب.ظ  •    ارسال شده در: عمومی

 

چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.

یک مرد میانسال وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ... هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.

 

شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم. فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد ایستاده است و بسیار مضطرب است.

تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت ماهی را پس بده. من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم. چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست. او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.

چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد یک وانت ماهی به شهر آورده و به پزشکان انداخته است!

 

"وقتی ریاضی دان عاشق می شود!"

شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضیات

منحنی قامتم، قامت ابروی توست / خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست / بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها / آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو / گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا / ناحیه همگراش دایره روی توست



آخرین ویرایش: - -