تبلیغات
عصر نوین - داستان عطش(1)

عطش

همینکه وارد شد، باد خنک پنکه سقفی حالش را جا آورد. چند بارنفس عمیق کشید.

فروشنده دیده نمی شد، اما صداش شنیده می شد که نماز می خواند. با صدای بلند کلمات عربی رااز ته حلق بیرون می داد. مثل روزهایی که شوهرش کله سحر برای غسل به حمام می رفت، بعد که برمی گشت شروع به نماز خواندن می کرد، آن قدر بلند می خواند که او را بیدار می کرد ومجبور می شد برخیزد براش چای و صبحانه آماده کند.

دکاندار نمازش را تمام کرد، اما هنوز صداش شنیده می شد که درحال دعا بود، اما زیاد

طول نکشید و برخاست و کفش هاش را پوشید، هنوز درست و حسابی برنگشته بود، زن گفت:

«. بی زحمت ده تومن خاکشیر بدین حاج آقا »

«؟ صدگرم بدم که بشه بیست تومن » : دکاندار سراپاش را برانداز کرد و با دلخوری گفت

«. نه حاج آقا همون ده تومن بسه »

دکانداردوباره غرولندکرد ومشغول کشیدن خاکشیر شد.

زن نگاهش به یخچال افتاد، از دیدن نوشابه های رنگی دهنش پرآب شد. حتا خنکی و

شیرینی آنرا حس کرد. چند بار آب دهانش را فرو داد و تصمیم گرفت، موقع برگشتن یکی بخرد.

تو همین فکر بود که دخترش چادرش را گرفت و با دست به یخچال اشاره کرد. دخترش هم به

خودش رفته بود و همیشه عطش داشت. از اینکه چند لحظه پیش تو سرش کوبیده بود، دلش به

رحم آمد، برای همین تصمیم گرفت یکی بخرد. می دانست پرگار پنجاه تومان است. همسایه اتاق

بالایی برای دخترش خریده بود. تازه جنس خوب آن هفتاد تومان است، ده تومن خاکشیر خریده

بود، نوشابه هم بیست تومان بیشتر نبود! گاهی از دکان ممدتقی می خریدند. پس پولش می رسید.

صدای دکاندار که بسته خاکشیر را به سویش دراز کرده بود، رشته افکارش را پاره کرد.

تندی خاکشیر را گرفت و اسکناس صدتومانی را بهش داد، اما قبل از اینکه بقیه پول را بگیرد،

گفت : بی زحمت یک نوشابه زرد بدین