داستان کوتاه
جواب دندان شکن

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
گاهی باید نشنید

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش
بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.
داستان کوتاه
روزگاری كه س نترال پارك هنوز یك قطعه زمین نا هموار بود و كلب ه های
كارگری دور تا دور آن ساخته شده بودند پسر بچه ای واكسی معروف به دیك
ژنده پوش زندگی می كرد. دیك كه مادرش را از دست داده و پدرش هم دریا نورد بود
روز ها كفش مردم را واكس می زد و بعد از ظهر ها اگر می توانست چند سكه ای
« اولد بو وِری » پس انداز كند برای دیدن نمایش های ارزان قیمت به سالن تئاتر
می رفت. شب ها جلو در خانه ها و در حالیكه خ ودش را با روزنامه پوشانده بود
می خوابید. اگ ر او را از جلو در خانه ها به زور بیرون می كردند به میهمان خانه
می رفت و با پرداخت شش سنت یك شب را آنجا م ی ماند و از یك كافه « نیوزبویز »
یك وعده غذا م یخرید.
به دنبال یك حادثه غیرمنتظره پول بادآورده ای به دست دیك رسید و او اتاقی
فقیرانه كرایه كرد كه از نظر خودش فوق العاده مجلل بود. دیك در ازای یاد گرفتن
سواد خ واندن و نوشتن خانه اش را با پسری دیگر به نام هنری فوسدیك شریك شد
كه قبلا در یك خانواده مرفه زندگی می كرد و بسیار اهل مطالعه بود . این خانواده
دو نفره برای هر دو شان عالی بود زیرا هر دو در آن پیشرفت می كردند. به این ترتیب
دار می شد و فوسدیك هم برای فرار از سرما « سوآت » دیك با آموزش های فوسدیك
سرپناهی پیدا كرده بود . اگر چه این دو باید ماجراهای زیادی را پشت سر بگذارن د
سرانجام هر د وشان راهی برای موفقیت پیدا كردند.
این داستان ، بسیار جالب است و خواننده از شادما نی دیك به علت اتفاق ات
ساده ای مثل خرید یك دست لباس تازه، باز كردن حساب بانكی و خوردن یك تكه
استیك لذت می برد. همان طور كه آلجر به وضوح نشان می دهد دیك كه در پایان
این داستان كوتاه جناب دیك هانتر می شود بسیار دوست داشتنی است . او شجاعت و
هوش لازم ر ا دارد و می تواند تلاش كند تا فرد محترمی در جامعه باش د و عل ی رغم
تجربه مستقیم ش در برخورد با پست فطرت ترین و حقه باز ترین انسان هایی كه در آن
شهر وجود دارند هرگز خو شبینی اش را از دست نم یدهد.
راز شعبده های کریس آنجل
راز شعبده های کریس آنجل
با روشی که کریس آنجل و دیوید بلین آمریکایی کشف کردهاند دیگر هر کسی میتواند برای خودش یک مرتاض هندی باشد. فقط کافی است کمی تمرین کرده باشد و از آمادگی جسمی خوبی هم برخوردار باشد. برای بلند شدن از روی زمین کارهای زیادی میشود انجام داد. جایی که ارتفاع زیاد است و دور و بر شعبدهباز هم فقط فیلمبردار است و یک سری آدم از گروه خودش، کافی است فقط دنبال یک جرثقیل بزرگ بود و نوارهای نایلونی بسیار ظریف اما قوی که از هر طرف شعبدهباز را گرفتهاند و نمیگذارند پایین بیفتد. نوارهایی که آنجل در حقه راه رفتن بین دو ساختمان به کار گرفته بود آن قدر تابلو بود که تماشاچیهای روی زمین به راحتی میتوانستند آن را ببینند.
برای نصف کردن آدمیزاد فقط یک شلوار سبک و ساده که از پشت پا یک شکاف مخفی دارد و کفشی سبکتر که به راحتی به شلوار بچسبد. معمولا شعبدهبازدو پایش را در یک لحظه روی چهارپایه پشتاش میگذارد و خودش را میکشد بالا. این وسط فقط شعبدهباز باید یک ورزشکار حسابی باشد.
آنجل با ترفند راه رفتن روی آب خیلی از
مردم عامه جهان را که عشق ژانگولر زدن دارند با خودش همراه کرد. او به راحتی و فقط
با کمک گرفتن از دو، سه
لایه شیشه و یک فیلمبردار وفادار و چند نفری که همیشه از سیاهی لشکرهای او
به حساب میآیند از خجالت هر چه شعبدهباز و تردست دنیاست درآمد.
یک میز شیشهای بسیار ظریف که البته
از نمونههای دیگر محکمتر و سختتر است و میتواند وزن 80 کیلویی آقای شعبدهباز
را تحمل کند جوری در استخر قرار گرفته که با زاویهای که فیلمبردار از آنجل
نمایش میدهد به هیچ صورتی دیده نمیشود.
و بعضی از قسمتهای میز را باز نگه
داشته تا هرازگاهی آنهایی که داشتند زیرآبی میرفتند سری بیرون بیاورند، نفسی
بکشند، تشویقی کنند و دوباره به آب تنیشان ادامه بدهند!
نخی را روی گردنش میکشد و نخ کمکم توی گلویش فرو میرود و دیگر دیده نمیشود.
فقط دو سر نخ باقی میماند و تلاش بیشتر شعبدهباز برای در آوردن دوباره نخ از بیخ
گلویش!
اینجاست که تماشاچی فکر میکند خمیری که روی گردن شعبدهباز است همان پوست برآمده اوست که با تکانهای نخ دارد متورم میشود!.
غلتک آسفالت کاری راه افتاد و از روی انگشتهای پای شعبدهباز
رد شد و تا کمر او جلو آمد. اصل ماجرای غلتک اینجاست که مساحتی به اندازه بدن او
را کندند. جایش را هم با یک اسفنج نرم و انعطافپذیر پر کردند و رویش را هم پارچه
کشیدند یک نوار اسفنجی پهن
زیر بدن شعبدهباز قرار میگیرد تا بافشار غلتک آسیبی به او نرسد.
داستان کوتاه(قدرت بخشش)
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا
داستان کوتاه(حکایت آموزنده)
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد
که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی
ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او
را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند
بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک
کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می
اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر
سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می
شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی
نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و
زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین
برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه
بیرون بیاورد.
هر فردی سازنده زندگی خود است
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می كرد. یك روز او با صاحبكارخود موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و كار كردن و زحمت كشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا كردن زمان این استراحت می خواست تا او را از كار بازنشسته كنند.
صاحب كار او بسیار ناراحت شد و سعی كرد اورا منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی كه گرفته بود پافشاری كرد. سر انجام صاحب كار در حالی كه با تأسف با این درخواست موافقت می كرد، از او خواست تا به عنوان آخرین كار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رو دربایستی، پذیرفت در حالی كه دلش چندان به این كار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه بر خلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه كرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، كار را تمام كرد. سپس او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد.
صاحب كار برای دریافت كلید این آخرین كار به آنجا آمد. زمان تحویل كلید، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ای است از طرف من به تو به خاطر سال های همكاری!
داستان کوتاه(جای واقعی تو؟!)
به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
نیروی شگفت انگیز موسیقی
نیروی
شگفت انگیز موسیقی
گوش دادن به موسیقی باعث
می شود که انسان به درون خود فرو برود و به خودشناسی برسد و اگر پا فراتر نهیم می
توان گفت که باعث به وجود آمدن عشق و علاقه و رابطه ی محبت آمیز بین انسان ها می
شود .
ذهنهای فیلتر شده
ذهنهای فیلتر شده بسیاری باورها از خردسالی و به مرور زمان در لایه های
زیرین شخصیت فرد ته نشین می گردد و این باورها
که غالباً در ناخودآگاه او تعبیه شده است، همواره به شکل شبحی پنهان و یا نیمه
پیدا بر فرایند یادگیری، تصمیم گیری و بسیاری از کنشها و واکنشهایش تأثیر خود را بجا
می گذارند، و در موارد بسیار نقش فیلتری را به عهده دارند تا دانسته ها و یافته
های نو را تصفیه کرده و سپس دسته بندی نمایند.
کسب موفقیت
1- قانون علت و معلول
هر چیز به دلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی علت یا علت های بخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد .
2- قانون ذهن
همه ی علت ها و معلول ها ذهنی هستند. افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند. افکار شما آفریننده اند. شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره ی آن بیشتر فکر می کنید .
همیشه درباره ی چیز هایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره ی چیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید .
3- قانون عینیت یافتن ذهنیات
راههای موفق شدن
یکی از چیزهایی که همه ما به دنبال آن هستیم، موفقیت است. بشر رو به سوی موفقیت دارد و مشتاقانه تلاش می کند تا آن را از آن خود کند. اما چرا؟ دلیل روشن این است که وقتی چیزی را بدست می آوریم، به خود افتخار کرده، حس خوبی به ما دست می دهد و به مرحله بالاتری از مهارت، احترام و فرصت ها گام می گذاریم. داشتن بعضی چیزها در زندگی ضروری است زیرا ما بشر هستیم و همیشه نیازمند و خواستار پیشرفت و تعالی.
با اینکه انسان ها برای رسیدن به علائق شان مشتاقانه تلاش می کنند، اما گاهی به آنچه که نیاز دارند و می خواهند، نمی رسند. تا به حال با چنین افرادی مواجه شده اید؟ مثلا من کسی را می شناختم که شدیدا به یادگیری موسیقی علاقه مند بود، به همین دلیل در سن ۱۴ سالگی ویولونی خرید و شروع به یادگیری کرد. اما ۸ سال بعد، نه تنها بهتر نمی نواخت بلکه نسبت به ابتدای کار، بدتر هم شده بود. در ابتدای کار، بسیار علاقه مند بود اما اکنون، ویولون در کمد
بیاندیش وزندگی کن
همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی، چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی و چیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی.
- آنانکه تجربههای گذشته را به خاطر نمیآورند محکوم به تکرار اشتباهند.
- وقتی به چیزی میرسی بنگر که در ازای آن از چه گذشتهای.
- آدمهای بزرگ شرایط را خلق میکنند و آدم های کوچک از آن تبعیت میکنند.
- آدمهای موفق به اندیشههایشان عمل میکنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن میاندیشند.
- گاهی خوردن لگدی از پشت، برداشتن گامی به جلو است.
ما جزء کدام دسته ایم؟
بعضی ها درس میخوانند تا کار کنند...بعضی ها کار میکنند تا درس بخوانند.
بعضی ها ازدواج میکنند چون بچه دوست دارند...بعضی ها بچه دار میشوند تا ازدواجشان دوام یابد.
بعضی ها سلام میکنند تا نگاهشان کنی...بعضی ها نگاه میکنند تا سلامشان کنی.
بعضی ها خوب درس میخوانند...بعضی ها خوب کار میکنند...بعضی ها خوب پول در می آورند...بعضی ها خوب پول خرج میکنند و بعضی ها عجیب پول جمع میکنند.
بعضی ها نان فکرشان را میخورند...بعضی ها نان زورشان را...بعضی ها نان زیباییشان را...و بعضی
ها هم نان بقیه را خوب میخورند.
پنج میوه مهربانی
از قدیم میگویند با هر دست بدهی با همان دست میگیری. بخشیدن نه تنها یک حس لذت را به دنبال دارد، بلکه اعتماد به نفس فرد را بالا میبرد.
به نظر میرسد آنهایی که مهربانتر و بخشندهترند، شادترند! لااقل به خاطر همین ٥ دلیلی که در این مطلب میخوانید، محققان به شما توصیه میکنند که از امروز مهربانتر و بخشندهتر باشید.
١) برای اینکه از زندگی بیشتر لذت ببرید، مهربانتر باشید.
میخواهید در زندگی موفق باشید؟ بخشنده شوید! به گفته استفان انهورن، سرطانشناس سوئدی، بخشنده بودن یکی از عوامل دخیل در موفقیت است. بررسیهای علمی نشان داده است وقتی شما کار خیری انجام میدهید،
داستان کوتاه(آسمان میخواهی؟! بالهایت را باز کن!)
شیوانا از راهی میگذشت. مرد جوانی را دید که غمگین و افسرده قدم میزد. خود را کنار او رساند و همپای او قدم برداشت و در همان حال از او دلیل اندوهش را پرسید.
مرد جوان آهی کشید و گفت: "قصد دارم کارگاهی نجاری بزنم اما سرمایهام اندک است و میترسم کسب و کارم نگردد و همین سرمایه کم را از دست بدهم."
شیوانا با لبخند پرسید: "حال چرا شغل نجاری را انتخاب کردهای؟"
مرد جوان گفت: "این شغل اجدادی ماست و هنر و مهارت نجاری چیزی است که در خون من جریان دارد. پدر و پدربزرگ من نجارهای خوبی بودهاند ولی در یک آتشسوزی همه اموال خود را از دست دادند و به روز سیاه
تبلیغات
